
زندگی نامۀ معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان (قسمت سیزدهم)
معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان، در اردیبهشت ماه سال ۶۷ بار دیگر داوطلبانه به جبهه ها رفت و این بار در عملیات ادامه بیت المقدس ۷ (پدافندی شلمچه) شرکت نمود و سرانجام در تاریخ ۱۱/۳/۶۷ یعنی ایام پایانی جنگ، شربت شیرین شهادت را نوشید و روح بزرگش به سوی خالق بی همتا پر کشید. از دست نوشته هایی که قبل از شهادت از این شهید بزرگوار موجود است، منفور بودن دنیا و قطع تمایلات مادی و اشتیاق فراوان در رسیدن به هدف اصلی یعنی شهادت در راه خدا و وصال محبوب را به خوبی می توان یافت.طبق وصیت، جسد پاک و مطهر معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان را در زادگاهش و در بهشت فاطمه "مزار شهدای شهر بهشهر" و در کنار برادر دیگر شهیدش "حسین" دفن نمودند. (ادامه دارد...)
زندگی نامۀ معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان (قسمت دوازدهم)
بالاخره روز 28 بهمن 62 فرا رسید و مراسم عروسی معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان برگزار شد. عبدالناصر که قبلاً با دوستانش در روستای آئینه ور در نزدیکی محل کارش زندگی می کرد، این بار با همسرش در همان جوبنه ماند و برای کار هر روز به آئینه ور می رفت. او بهار سال 63 را نیز در همان جوبنه با همسرش و در منزل عمه خانمش سپری نمود و با رسیدن تابستان باید برای ادامه تحصیل به لاهیجان می رفت. عبدالناصر دوره تربیت معلم را یک سال بیشتر نخوانده بود و می بایست دو ترم بعدی را در دو تابستان متوالی می گذراند. تابستان اول یعنی سال 62 را که به علت حضور در جبهه ها از دست داده بود، پس به ناچار باید هر دو ترم را در همین تابستان (63) می خواند. با فراهم آمدن شرایطی، عبدالناصر به همراه همسرش جهت ادامه زندگی به خانه آقای عابد (پدر خانمش) رفتند و پس از پایان دوره تربیت معلم و اخذ مدرک فوق دیپلم در پاییز 63 مدیر مدرسۀ آیت الله مدنی روستای جوبنه شد. در سی و یکمین روز از فروردین ماه سال 64 خداوند به عبدالناصر و همسرش پسری عطا نمود که نام او را یاسر گذاشتند. در بهمن ماه 64 و با آغاز عملیات والفجر 8 بار دیگر به جبهه رفت که این بار از ناحیه سر و چشم و دست به شدت مجروح شد و حدود یک هفته در بیمارستان فارابی تهران بستری بود. به گفتۀ همسرش، ترکش های زیادی در دستانش بوده که باعث عفونت شدید شده بود. در پاییز سال 65 عبدالناصر مدیریت یکی از مدارس روستای نشرتکل را عهده دار شد و سال تحصیلی 65-66 را در همانجا گذراند. سال 65 سال خونباری برای خانواده اش بود. در ابتدا محمد رضا عابد برادر همسرش در عملیات کربلای 2 و سپس برادرش حسین کشاورزیان در عملیات کربلای 5 و بعد هم حجت الله کشاورزیان در عملیات نصر 4 هر کدام به فاصله چند ماه به شهادت رسیدند. عبدالناصر که نمی توانست تنهایی مادرش را تحمل کند، با همسر و فرزندش برای ادامه زندگی به بهشهر (مازندران) رفت و تا پایان عمر در آنجا ساکن بود. در بهشهر نیز معلم مدرسۀ شهید لطیفی روستای رستم کلاه بود. با آغاز سال 67 عبدالناصر آخرین بهار عمر خود را می نگریست... (ادامه دارد...)
زندگی نامۀ معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان (قسمت یازدهم)
روز پنج شنبه 6/11/1362 در ساعت 1 بعد از ظهر، به جوبنه رفتم و از مغازۀ آقای آفرین، چند کیلو سیب و پرتغال خریدم، بعد برای خرید شیرینی به همراه آقای رفیعی به سمت سنگر حرکت کردیم. 5 کیلو هم شیرینی خریدم و در آخر با ماشین "علی صحت" به آئینه ور برگشتیم تا با مادر و خواهر و زن داداشم برای انجام مراسم به منزل آقای عابد برویم. وقتی به خانه پدر خانمم رسیدیم با استقبال پرشور و گرم آنان روبرو شدیم. پس از سلام و احوال پرسی شروع کردیم به صحبت کردن. ساعت تقریباً 5 بعدازظهر بود که به همراه آقای رفیعی جهت خواندن نماز جماعت به سمت مسجد حرکت کردیم. پس از اتمام نماز، حاج آقا حقیقی منبر رفت و کمی راجع به امر ازدواج سخنرانی کرد. بعد از سخنرانی، ایشان که قرار بود خطبه صیغه را جاری کنند به همراه ما به خانه آقای عابد آمدند. ساعت تقریباً 8 شب بود که مراسم آغاز شد. آقای حقیقی شروع به خواندن آیاتی راجع به ازدواج کرد. سپس از عروس و داماد که بنده باشم بله را گرفت و خطبه صیغه دائم را قرائت نمود.
در پایان مراسم و بعد از اینکه سفره شام پهن شد و حاضرین شام را میل نمودند بنده را به اتاق دیگری فراخواندند!!! به من گفتند:
_ رسم ما این است که الان می بینی! باید در کنار عروس بنشینی...
من هم اطاعت کردم. بلافاصله 2 استکان چای دورنگ و شیرین آوردند. خیلی تعجب کرده بودم. خانمم 50 تومان درآورد و آن را داخل بشقابی که به همین منظور مهیا شده بود گذاشت. من نفهمیدم چه کسی آن را برداشت!!! سپس رو به من کردند و گفتند که تو هم باید پول بدهی. من دست به جیب برده و یک 100 تومانی نو بیرون آوردم که ناگهان هیاهویی برپا شد:
_ پول را باید به من بدهی!
_ من چای را آوردم پس پول مال من است.
_ نه، من آوردم...
من به ناچار پول را به اعظم خانم که چای را آورده بود دادم و گفتم:
_ کجای دنیا رسم است که یک چای آن هم دورنگ 100 تومان قیمت داشته باشد.
(چون من تازه از بانک پول گرفته بودم همه اش 100 تومانی بود) خدا می داند آن شب به خاطر آن صد تومان تا صبح نخوابیدم.
پس از پایان یافتن این رسم و رسوم های جالب کمی با خانمم صحبت کردم و بعد به اتاق دیگری که در آن بچه ها مشغول خواندن دعای کمیل بودند رفتم و سرانجام در ساعت 11 شب با آمدن ماشین و حرکت ما به سمت آئینه ور مراسم به پایان رسید. (پایان دست نوشته های شهید) (ادامه دارد...)
زندگی نامۀ معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان (قسمت دهم)
بنده به اتفاق خانم به اتاقی رفته و صحبتهایمان را شروع کردیم. البته به پیشنهاد من برادر خانمم (محمد رضا) در کنارم حضور داشت. در آن لحظات تمام جریان را به طور واضح تشریح نمودم و مشکلات خود را از قبیل مادیات، وضعیت انتقالی، حقوق و ... بیان کردم و در پایان از او خواستم تا اگر چیزی را جا انداختم یادآوری کند. او نیز شروع به صحبت کرد و چند سوال از من پرسید که البته به خوبی جواب دادم. مشکلات من را پذیرفته بود و مادیات برایش اهمیتی نداشت. بالاخره به لطف خدا و توجهات حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها با این امر موافقت نمود و مجلس در همین جا با فاتحه ای به روح شهدای انقلاب پایان یافت. در شب 2شنبه مورخۀ 25 دی ماه سال 1362 من به همراه آقای رفیعی و برادرم حجت الله به خانه پدر خانمم آقای عابد رفتیم تا پیشنهاد صیغه نمودن زوجین را مطرح کنیم. در آن شب پس از خواندن نماز جماعت صحبت را آقای رفیعی شروع کرد که در خاتمه با موافقت خانواده آقای عابد تاریخ جمعه 7 بهمن سال 62 را برای انجام این امر مشخص نمودند.
روز دوشنبه 3/11/62 بنده به اتفاق مادر و خواهرم جهت دید و بازدید با خانواده آقای عابد، پیاده بطرف جوبنه حرکت نمودیم. البته شب قبل از این ماجرا برادرم حسین که در جبهۀ غرب مشغول نبرد بود بطور ناگهانی و دور از انتظار به منزل ما واقع در روستای آئینه ور آمده بود که او نیز در این مراسم شرکت داشت. بالاخره مقداری از راه را پیاده رفتیم و بعد سوار پیکان شعبان مظفری شدیم که در نهایت ساعت 15:15 به مقصد رسیدیم.
در این مهمانی در رابطه با چگونگی مراسم روز جمعه (صیغه) صحبت شد و قرار شد خطبه را هم حاج شیخ عباس حقیقی بخواند. از طرف خانواده عروس سوال شد که چه تاریخی را جهت جاری کردن خطبه عقد پیشنهاد می کنید؟ که در اینجا بنده البته با اجازه حضار گفتم:
- ببینید حالا که قرار است بعد از 22 بهمن آقا محسن (برادر خانمم) و محمد آقا (برادرم) به جبهه بروند پس چه بهتر تا آنها هستند ما مراسم عقد را انجام دهیم.
با موافقت حضار قرار شد روز جمعه 28 بهمن 62 مراسم عقد نیز انجام شود. (ادامه دارد...)
زندگی نامۀ معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان (قسمت نهم)
خلاصه به آقای رفیعی گفتم که می خواهم در همین روستا ازدواج کنم، او خیلی خوشحال شد و گفت:
- به من مهلت بده.
- باشد ولی کسی را که می خواهی انتخاب کنی من باید بشناسم، از لحاظ موقعیت خانوادگی و خصوصیات ظاهری خوب باشد و ...
البته در بین راه من به رمضان گفتم که می دانم آقای رفیعی فلانی را برای ازدواج انتخاب خواهد کرد، که اگر این کار را بکند من بلافاصله قبول می کنم چون در بارۀ او تحقیقات زیادی انجام دادم.
پس از مدتی آقای رفیعی پیشنهاد خود را بیان نمود که در واقع همان فرد مورد نظر من را انتخاب کرده بود. من با شنیدن این نام بلافاصله بله را گفتم و به او یادآوری کردم تا جریان را با خانوادۀ آنها در میان بگذارد و او نیز قول داد تا صحبت های اولیه را انجام دهد.
پس از اتمام گفتگوی من با آقای رفیعی، به همراه رمضان راهی آئینه ور شدیم. در بین راه، همه اش از آینده صحبت می کردم که چه خواهد شد.
شب جمعه 25/9/62 محسن (محسن عابد، برادر همسر معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان) به مسجد آمده بود. آقای رفیعی او را به آبدار خانه مسجد برد و خصوصی جریان را برایش توضیح داد. محسن هم گفت که باید با خانواده اش در این رابطه صحبت کند.
پس از مدتی آقای رفیعی به من خبر داد که چند شب پیش به خانه آقای عابد رفته و موافقت آنها را در رابطه با این امر خیر کسب نموده است. خلاصه قرار شد ک یک روز، به اتفاق هم به خانه آقای عابد برویم و مراحل بعدی را آغاز کنیم. در بعد از ظهر روز یک شنبه 4/10/62 در ساعت 5 بنده به همراه رمضان و آقای رفیعی به خانه آقای عابد رفتیم. پس از خواندن نماز جماعت، من صحبت را شروع کردم و در ابتدا آیه ای از قرآن مجید در مورد ازدواج خواندم و در مدت نیم ساعت حرف هایم را بیان کردم. آقای عابد نظر مساعد داشت و گفت که من هم در این رابطه به قرآن متوسل شدم که خیلی خوب جوابم را داده است.
پس از پایان جلسه سفره ای پهن شد و شام مفصلی خوردیم. البته من چون سرما خورده بودم به خوردن برنج خالی اکتفا نمودم.
بعد از خوردن شام آقای عابد به بنده اجازه دادند تا با دخترشان صحبت کنم ... (ادامه دارد...)
زندگی نامۀ معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان (قسمت هشتم)
پس از سلام و احوال پرسی به حاج آقا گفتم که جهت امر خیری می خواهم استخاره کنید، بلافاصله حاج آقا رفت اتاقش، قرآن را برداشت و آمد پهلوی ما، در حیاط رو به قبله استخارۀ خالصانه ای کرد (او از نیت من خبر نداشت مانند اسماعیل) من هم از همانجا این نیّت را در دلم کردم که...
- خدایا می خواهم سنت پیغمبر (ص) را انجام دهم، البته اگر تو صلاح بدانی می خواهم در جوبنه ازدواج کنم.
البته در بین این کلمات ، خودم اسم .....را بردم، چون در اوایل امسال (62) از آقای رفیعی شنیده بودم که به من گفت:
- اگر تو مایل به ازدواج در جوبنه باشی، من فلانی را به تو پیشنهاد می کنم.
روی همین اصل بود که در بین نیت کردن اسم... را بردم.
پس از چند لحظه آقای حقیقی نتیجه استخاره را به من گفت، آیه ای از قرآن را که نشانۀ مقاومت و استقامت حضرت موسی در مقابل دشمنان بود برایم خواند:
- استخاره خیلی خوب آمده، البته اوایل کار مقداری مشکلات دارد اما اجر زیادی دارد.
- البته حاج آقا، در بارۀ ازدواج خودم استخاره کردم.
- بسیار خوب است، البته ابتدا مقداری مشکلات مادی دارد و امکان دارد طرف دختر مشکل بگیرند و بهانه جویی کنند و .... ولی سرانجام کار خیلی خوب است.
برایم دعا کردند و من هم به حاج آقا گفتم که انشاء الله مشکل در کارم دیده نشود و خدا هم با توجه به این استخاره حتماً کمکم می کند.
همین طور که از خانۀ حاج آقا دور می شدیم، اسماعیل به من گفت:
- حالا بگو بدانم که اینجا می خواهی ازدواج کنی یا بهشهر؟
من هم گفتم:
- خدا می داند.
از اسماعیل خدا حافظی کرده و به طرف روستای آئینه ور حرکت کردم. وقتی به خانه رسیدم جریان را به رمضان گفتم، خیلی خوشحال شد، به او گفتم:
- چرا معطلی؟ بیا با هم به جوبنه برویم.
- عجله نکن، عاقبت کار را در نظر بگیر!
- عاقبت کار با قرآن است، قرآن به من اجازۀ کار را داده است.
رمضان خوشحال تر شد و با هم به طرف جوبنه حرکت کردیم. (ساعت 5/3 بعد از ظهر)
در بین راه حبیب را دیدیم. (حبیب الله رفیعی از دوستان بسیار نزدیک معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان بود)
پس از سلام و احوالپرسی با هم به خانه آقای رفیعی رفتیم. وقتی وارد خانه شدیم، آقای رفیعی مشغول خواندن نماز بود. پس از اتمام نماز به او گفتم که برویم بیرون و کمی با هم قدم بزنیم. به رمضان و حبیب هم گفتم که می خواهم با آقای رفیعی خصوصی صحبت کنم. آنها هم پذیرفتند.
بنده و آقای رفیعی قدم زنان به سمت مسجد حرکت کردیم. روی پلّه های مسجد امام حسین (ع) که به حق خاطرۀ بسیار جالبی را در کنار قبور مومنین و مومنات دارم راه می رفتیم.... (ادامه دارد...)
زندگی نامۀ معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان (قسمت هفتم)
در پست قبلی یک نکته فراموش شده بود و آن این است که وقتی عبدالناصر در تابستان سال 62 به بهشهر و خانۀ پدری بازگشته بود، برای بار دوم به جبهه رفت که البته تاریخ دقیق این سفر را می توان از روی وصیت نامه ای که به همین منظور نوشته است پیدا کرد. عبدالناصر در پایان وصیت نامه یا به قول خودش شهادت نامه نوشته است: «تاریخ چهارم تیر ماه سال 1362 مطابق با سیزدهم ماه مبارک رمضان روز شنبه»
گفته بودیم که عبدالناصر به روستای آئینه ور منتقل شده بود و به همین منظور او خانه ای را در همان روستا اجاره کرد و در منزل شخصی آقای زارع حسینی ساکن شد.
در اواخر فصل پاییز (سال 62) بود که عبدالناصر تصمیم مهمی در زندگی گرفت، و آن اجرای سنت نیک پیامبر یعنی ازدواج بود. در رابطه با ازدواج عبدالناصر اطلاعات بسیار دقیقی در دست ماست، زیرا او خاطرات این بخش از زندگی خود را در دفترچه ای کوچک به طور کامل نوشته که به گوشه هایی از آن اشاره می کنم:
خاطرات این حقیر عبدالناصر کشاورزیان
روز دوشنبه مورخۀ 21 آذر ماه سال 1362 من و رمضان جهت خرید مایحتاج به بخش سنگر رفتیم. ساعت 5/1 بعد از ظهر بود که توسط مخابرات سنگر به منزل خود در بهشهر تلفن کرده و از مادرم در رابطه با ازدواج در روستای جوبنه اجازه خواستم که البته به من اجازه داده شد. در روز سه شنبه خودم شخصاً به سنگر رفتم که به محض پیاده شدن از ماشین اسماعیل قربانزاده را دیدم. پس از احوال پرسی او به من گفت برای انجام چه کاری به سنگر آمدی ؟ من که جوابی نداشتم بلافاصله گفتم: (تلفن) می خواهم تلفن بزنم. او گفت: خبری هست؟ راستی ما کی باید شام عروسی جناب عالی را بخوریم؟ من گفتم به همین زودی، صبر داشته باش. با هم به مخابرات رفتیم و من مجدداً به مادرم تلفن زدم و گفتم که اگر با ازدواجم در جوبنه موافق نیستی همین الان بگو. مادرم در جواب گفت: راضی هستم. چون من که نمی خواهم با شما زندگی کنم تو می خواهی با خانمت زندگی کنی، انشاءالله خوشبخت شوی، و من هم گفتم انشاءالله و خداحافظی کردم. سپس به اسماعیل گفتم بیا با هم به منزل حاج شیخ عباس حقیقی برویم تا برایم استخاره کند. به منزل حاج شیخ عباس رسیدیم. زنگ زدم حاج آقا دَم در آمدند پس از سلام و احوال پرسی به حاج آقا گفتم که جهت امر خیری می خواهم استخاره کنید.
(ادامه دارد...)
زندگی نامۀ معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان (قسمت ششم)
در بهار سال 62 یعنی 6 ماه پس از حضور عبدالناصر و برادر کوچکش حجت الله در استان گیلان، مادر و خواهر عبدالناصر از بهشهر به دیدارشان آمدند. مادر قصد داشت چند ماهی را در کنار فرزندان خود سپری کند، به همین دلیل عبدالناصر از دوستانش جدا شد و خانۀ دیگری را در همان نزدیکی اجاره کرد. صاحب خانه، آقای رفیعی، خادم مسجد محل بود که طی چند ماه حضور عبدالناصر در روستا، ارتباط نزدیک و صمیمی با او پیدا کرده بود. فرزندان آقای رفیعی (نعمت الله، رحمت الله) در مدرسه از شاگردان عبدالناصر بودند. نعمت الله در بیان خاطرات آن روزها می گوید:
« نوع رفتار و برخورد آقای کشاورزیان در مدرسه و خانه کاملاً متفاوت بود. در مدرسه هرچند با بچه ها رفیق بود اما خیلی رسمی و جدی برخورد می کرد، ولی در خانه به حدی با ما شوخی و بازی می کرد که من نمی توانم برایتان توصیف کنم، پیوند خوردن دوران کودکی من با شهید کشاورزیان از شیرین ترین خاطرات زندگی من است که هیچ گاه از ذهنم پاک نمی شود.»

عبدالناصر دو ماه را به همراه مادر و خواهر و برادرش در منزل آقای رفیعی به سر برد و بعد در تابستان به بهشهر بازگشت. در پاییز سال 62 و آغاز سال تحصیلی جدید، عبدالناصر به روستای "آئینه ور" که در چند کیلومتری روستای جوبنه قرار داشت منتقل شد. به دلیل فاصلۀ زیاد دو روستا از هم، به ناچار عبدالناصر خانه ای را در آنجا اجاره کرد و این بار در منزل شخصی آقای "زارع حسینی" از اهالی همان روستا ساکن شد. (ادامه دارد...)

زندگی نامۀ معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان (قسمت پنجم)
معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان به همراه دوستانش رمضان و الله بخش، کار خود را در دبستان ابتدائی آیت الله مدنی روستای جوبنه بخش سنگر، به عنوان آموزگار شروع کرد. در آن زمان یعنی پاییز سال 61 آقای "اکبر فرزانه" مدیر مدرسه بود. در نزدیکی مدرسه و محل سکونت آنها، مسجد امام حسین علیه السلام قرار داشت که در این مسجد پایگاه بسیج شهید رجائی فعالیت می کرد. با توجه به سوابق و فعالیت های عبدالناصر، از او انتظار می رفت که در کنار تدریس در مدرسه به پایگاه بسیج محل هم ورود نماید. حبیب الله رفیع پور یکی از دوستان نزدیک او می گوید:
«عبدالناصر در سال 61 فعالیتهای فرهنگی و دینی خود را در پایگاه شهید رجائی روستای جوبنه آغاز کرد و تحرک مضاعفی به وضعیت کلی پایگاه داد و خلأ مربیگری و هدایت معنوی جوانان و نوجوانان و بزرگسالان که چندین سال پایگاه با آن رو به رو بود، مرتفع گردید. او کلاس های قرآن، سیر مطالعاتی کتب شهید دستغیب و شرح و تفسیر نهج البلاغه را آغاز کرد که عده کثیری از جوانان و نوجوان در این کلاس ها حضوری چشمگیر داشتند»
ناگفته نماند که حجت الله برادر کوچکتر عبدالناصر هم با او به گیلان آمده بود. چون محمدناصر و حسین، دیگر برادران عبدالناصر در آن روزها همواره در جبهه ها حضور داشتند و پدر خانواده هم فوت کرده بود.
آنها تا اوایل سال 1362 در خانۀ کوچک قربانعلی ساکن بودند تا اینکه مادر و خواهر عبدالناصر از بهشهر به دیدارشان آمدند. (ادامه دارد...)
زندگی نامۀ معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان (قسمت چهارم)
در قسمت قبل گفتیم که عبدالناصر دانشجو معلم شده بود و باید به استان گیلان و شهر رشت منتقل می شد، اما درست پنج روز پس از اعلام این حکم، اتفاقی سخت و دردناک برای او و خانواده اش به وقوع پیوست. در بیست و سومین روز از شهریور ماه سال 1361 شیخ اسماعیل پدر عبدالناصر در یک حادثۀ رانندگی دار فانی را وداع گفت. عبدالناصر در آن زمان درست 23 سال و 4 ماه و 28 روز داشت. او چهل روز پس از فوت پدر با خانواده داغدار خویش خداحافظی کرد و به شهرستان رشت عزیمت نمود.
عبدالناصر تنها دانشجویی نبود که از مرکز تربیت معلم شهید خورشیدی مشهد به استان گیلان اعزام می شد، بلکه دو تن از همکلاسی هایش به نام های رمضان حاجیلری و الله بخش (نام خانوادگیش را نمی دانیم) با او همراه شده بودند. رمضان گرگانی بود و الله بخش از گنبد کاووس.

(ادامه دارد...)

زندگی نامۀ معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان (قسمت سوم)
شهید کشاورزیان در سال 1360 برای ادامه تحصیل به دانشکدۀ تربیت معلم شهید خورشیدی مشهد رفت. این مرکز آموزشی از سال 1340 با عنوان دانشسرای راهنمایی، فعالیت خود را آغاز کرده بود که پس از انقلاب به مرکز تربیت معلم شهید بهشتی و بعدها به "مرکز تربیت معلم شهید خورشیدی" تغییر نام داد. این دانشکده در آن زمان ظرفیت پذیرش 1500 دانشجوی پسر را در رشته های مختلف داشت که البته در حال حاضر با توجه به تامین نیروی انسانی آموزش و پرورش این میزان به حدود 500 دانشجو کاهش یافته است.
عبدالناصر در آن سال (1360) ضمن تحصیل در مشهد، یک بار هم برای اولین بار به جبهه رفته بود.
شهید کشاورزیان در تاریخ 18/6/1361 طی حکمی از سوی اداره کل آموزش و پرورش، به عنوان دانشجو معلم، به استان گیلان اعزام شد که پس از بررسی و تعیین محل دقیق خدمت ایشان از سوی آموزش و پرورش گیلان، در تاریخ 17/7/61 به سِمت آموزگار دبستان دولتی آیت الله مدنی روستای جوبنه از بخش سنگرِ شهرستان رشت منصوب شد. (ادامه دارد...)
ادامه عکس های دوران دانشجویی معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان:
زندگی نامۀ معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان (قسمت دوم)
معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان، با قبولی در امتحانات خرداد ماهِ سال 1356، مدرک دیپلم خود را در رشتۀ طبیعی، با معدل 76/14 از "دبیرستان سعدی" شهرستان بهشهر دریافت کرد. در آن سال طی حکمی، متولدین سال 1338 از خدمت سربازی معاف بودند، اما عبدالناصر به طور داوطلبانه به خدمت مقدس سربازی پرداخت و مدت 14 ماه در شهرستان ساری انجام وظیفه نمود. او پس از پایان خدمت سربازی چند ماهی را به کردستان رفت و در قسمت امور تربیتی شروع به کار کرد. عبدالناصر پس از بازگشت از کردستان، مدتی را در یکی از روستاهای شهرستان بهشهر مشغول سوادآموزی به کودکان روستایی شد. وی سپس در سال 1360 در امتحان ورودی تربیت معلم قبول شد و برای ادامه تحصیل به دانشکدۀ تربیت معلم شهید خورشیدی مشهد مقدس رفت. (ادامه دارد...)

ادامه مطلب
زندگی نامۀ معلم شهید عبد الناصر کشاورزیان (قسمت اول)
معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان، در تاریخ 28 فروردین سال 1338 در یک خانوادۀ مذهبی، در منطقۀ فرّاشمحلۀ شهرستان بهشهر (استان مازندران) به دنیا آمد.
پدرش به دلیل علاقۀ فراوانی که به "جمال عبـدالناصر" داشت، نام او را عبدالناصر نهاد. البته در خانواده و بعدها در محله و شهر او را "عبدالله" می خواندند.
پدرِ عبدالناصر روحانی نبود، اما به دلیل مطالعات بسیار و تدریس احکام فقهی اسلامی، به "شیخ اسماعیل" مشهور بود. مادرش هم زنی نجیب، متدیّن و با خدا بود و با اینکه سواد کمی داشت، اشعار بسیار زیبایی می سرود و بعدها به "شاعرۀ شهر" معروف شد. تمام فرزندان شیخ اسماعیل مذهبی و ضدّ طاغوت تربیت شده بودند و عشق به خدا پرستی از همان دوران طفولیت در جان آنها رسوخ کرده بود. شیخ اسماعیل به جز عبدالناصر چهار فرزند دیگر نیز به نام های محمّدناصر، حسین، حجّت الله و هاجر داشت. محمّدناصر فرزند ارشد و عبدالناصر دومین فرزند خانواده بود. (ادامه دارد...)

برای دیدن تصاویر دوران کودکی شهید کشاورزیان به ادامۀ مطلب بروید.
ادامه مطلب
معلم شهید در یک نگاه
نام: عبدالناصر
نام خانوادگی: کشاورزیان
تاریخ تولد: ۲۸ فروردین ۱۳۳۸
نام پدر: محمد اسماعیل
نام مادر: گوهر
محل تولد: شهرستان بهشهر
میزان تحصیلات: فوق دیپلم
رشته تحصیلی: تربیت معلم
تاریخ ازدواج: 28 بهمن 1362
تعداد فرزند: یک پسر
تاریخ شهادت: ۱۱ خرداد ۱۳۶۷
محل شهادت: شلمچه
محل دفن: گلزار شهدای بهشهر
